شنبه 20 مهر 1392 ساعت 11:31 |
بازدید : 155 |
نوشته شده به دست Sahely |
(نظرات )
نيستي و دلتنگ تو هستم ، با اينکه هميشه به يادتم ، باز هم در اين ياد در فکر تو هستم نيستي و اشک است که حلقه زده در چشمانم ، يک لحظه در فکر رفتم که کاش اينک بودي در کنارم که آرامش بدهي به قلبم ، دلم گرفته همنفسم تو خودت ميداني که وقتي نباشي در کنارم ، مثل حالا آشفته و پريشانم در اين هوايي که دلم گرفته ، کاش ميشد در کنارم بودي و با حضورت آرامم ميکردي که چگونه معجزه ميشود، با وجود تو چه غوغايي ميشود در دلم! تا که ميخواهم از اين چه غوغايي ميشود در دلم رها شوم ، انگار که ميخواهم از اين دنيا جدا شوم ! مگر آنکه يک آدم سر به هوا شوم ، تا در آن لحظه بي نفس ، بي هوا شوم ! نيستي و نبودنت خنجر است که فرو ميرود در قلب بي طاقتم ! من شاهد اينم که دلم عذاب ميکشد ، طعم تلخ نبودنت در کنارم را ميچشد ! اين من و اين دلتنگي ها ، دلم گرفته از بي محبتي هاي اين زمانه ! که چرا نبايد در کنار عشقم باشم ، چرا نبايد در آغوش همنفسم باشم! و من آرام مينويسم ،بي صدا اشک ميريزم ، اما درون دلم فرياد است ! فرياد !!! فريادي که تنها قلب تو ميشوند از اعماق احساساتمان ، دردي که تنها قلب ما ميکشد از فاصله بينمان! ميترسم تا بخواهد شکسته شود فاصله بينمان ، شيشه عمرمان نيز بشکند ، و آخر سر ميماند حسرت و به جا ميماند همان صداي فرياد !